پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

ريشه‌يابي يك جدل و لغزش در تأمل متن قدسي
سینا محمد

در گستره‌ي مورد بحث اكنون ما رجوع به تجربه‌ي وحياني و متن و معرفت بازمانده، در ميان ما راهگشاست.
در همان سال‌هاي حيات «پوچي‌يو» شاعري كه بر نادانستگي به نحو پرشوري تأكيد مي‌ورزيد، در كنار بزرگترين ماندالاي باقيمانده‌ي جهان ـ كعبه معظمه ـ كه هر ساله برگرد خويش عظيم‌ترين دايره و نقطه‌ي تمركز و تعادل بشري را ايجاد مي‌كند، معرفتي پديدار شد كه مسلمانان جهان آن را معرفت محمدي (ص) و معرفت پيامگزار خاتم مي‌دانند؛ اين معرفت محصول وحي و يك معجزه‌ي الهي بود كه هم يكپارچه و يكبارگي و هم تدريجي و در طول زمان، نزول و تنزيل يافت و شالوده‌ي معرفت و نسبت انسان را با دانستگي و نادانستگي تغيير داد. اين معرفت مدعي است كه گوهري تابان، ابدي و راهنمايي است كه اگر بدان بگروند و در آن انديشه و غور كنند، به سوي كمال رهنمون شده و كنش از كژي، ظلمت و از گمراهي رهايي مي‌يابند. در حوزه‌ي هرمنوتيك هم ادعاي نگارنده آن است كه اگر ما از تكرار و تقليد دست مي‌شستيم و به ناخودآگاهي‌مان غلبه مي‌كرديم و اگر به جاي راه سهل الوصول، اما بي‌نتيجه و پيروي نكردن از انديشمندي ديگران، به توليد انديشه و مكالمه با سنت، شناخت مرجع و غور در متون متعال بپردازيم، مي‌توانستيم پيشتاز راههاي جديد در معماري انديشه‌ي نو در حوزه‌ي فلسفه و زيبايي‌شناسي و به ويژه در قلمرو بحث هرمنوتيك باشيم و نيز هم اكنون ـ لااقل ـ به جاي استفاده از ماهيان پخته‌اي كه «گادامر»، «ريكور»، «دريدا»، «آيزو»، «ليوتار»، «دلوز» و ديگران در دهان‌هاي گرسنه‌ي انديشه‌ورزي مي‌گذارند، راه ماهي‌گيري و درگيري با متن را از آنان ياد بگيريم مي‌توانيم استقلال مسير تفكر و تأمل را پيشه‌ي خود سازيم.
به نظر مي‌رسد مقوله‌هايي هم چون دانستگي و نادانستگي ـ دست‌كم ـ از منظر گفتماني با طراوت، مي‌توانست بر بستر وحي الهي، رنگي كاملاً خلاق به خود بگيرد. متني كه به آن قرآن مجيد ـ كه نامي از نام‌هاي قرآن است ـ مي‌گوييم، آن معرفت منبعث از كلام الله، براي آگاهي لرزان چوانگ تزو، دوستش هريي‌تزو، پوچي‌يو، و نيز آگاهي منِ نگارنده و شماي مخاطب و به ويژه دلبستگان روشنفكري و مدرنيته افق ديگري را ترسيم مي‌كند، اگر خودمان بخواهيم، و يا اگر در ابا و بي‌باوري و هراس‌مان و در افتادن به آب‌هاي ژرف درياي بيكران شهود معناي بيان‌ناپذير و غيب الغيوبِ نامِ‌ناپذير ابدي، ذات اسم‌ها و دانايي‌ها، و اكنون جاودانه و ممتد و بي‌نهايت معناي يكّه، پرده‌پوشانه پاي نفشريم.
در واقع، خطاي شاعر معاصر آقاي شمس لنگرودي درباره‌ي متن وحياني و تأويل، بهانه‌اي شد براي ورود به بحث وسيع‌تر موقعيت ما و هرمنوتيك جديد.
پس از بيان مقدمات ذكر شده كه بي شك كم ارج‌تر از ذي‌المقدمه نبود ـ اينك به گفت‌وشنود ايشان مي‌پردازيم كه با عنوان «ديگر نمي‌خواهم شاعر نخبگان باشم» شكل گرفته است. قسمت‌هايي از آن گفت‌وشنيد بدين قرار است: [از اين كه به ناگزير به نقلي نسبتا طولاني دچار شديم، برمن ببخشاييد]؛
وقتي شاعري مي‌گويد: «در اندرون منِ خسته دل ندانم كيست...» درست به اين معناست كه خود او نمي‌داند كيست و درباره‌ي چه صحبت مي‌كند و چون خود بر اين امر واقف نيست، در واقع در سنجش ابهام وجود دارد. اما ابهام بر دو گونه است: اول، ايهامي كه ناشي از وسعت ديد است و دوم، ابهامي كه ناشي از ناتواني در اجراي اثر هنري است كه هنرمند متوسل به صناعاتي مي‌شود كه ابهام آفرين است و بين اين دو فرق است. علت اين كه با شعر «حافظ» فال مي‌گيرند، همين ابهام و يا ابهام شعر اوست. واقعا نمي‌دانيم، وقتي او مي‌گويد: «گفتم كه ماه من شو، گفتا اگر برآيد» منظور اصلي او چه بوده؛ ما آنچه را كه از آن شعر مي‌فهميم، به كل فهمي است كه از اثر مي‌تواند منتقل بشود. ما معني را هموار مي‌كنيم. چرا كه حسي از معنا در ما ايجاد مي‌شود و بعد تصور مي‌كنيم كه معنا همين است.
«حافظ» اين حرف را نمي‌زند، بلكه تجلّي يك معنايي در اين شعر وجود دارد كه استنباط ما از اين شعر معنايش است. در واقع ما شعر او را تأويل مي‌كنيم.
در اينجا بعضي‌ها اينطور فكر نمي‌كنند كه تأويل‌گرايي، «هرمنوتيك» كه پنجاه سال پيش مطرح شده حالا هم بايد هر نوع راز آلودگي تصنعي را هم در دستگاه «هرمنوتيك» جاي دهيم تا جواب به دست آوريم. اساسا تأويل‌گرايي از كتاب‌هاي مقدس «عهدهاي عتيق و جديد] آغاز شده. چرا كه اصولاً در كتاب‌هاي مقدس، با نوعي ابهام و ايهام واجد پيام مواجهيم. ما در «قرآن» با «آيه‌اي» مواجهيم كه مي‌گويد: «شاعران از شيطان پيروي مي‌كنند.» در جواب كساني بوده كه مي‌گفتند «قرآن» شعر است. به چه معنا؟ به اين معنا كه مي‌گفتند «قرآن خبر و پيامي نمي‌دهد و هم چون شعر، معناهايش چند پهلو و مبهم است» يعني همچنان كه گفتم هنر مملو از «ندانستگي» است؛ شعر هم مملو از «ندانستگي» است؛ در حالي كه «قرآن» يا ديگر كتاب‌هاي مقدس واجد پيام و دانستگي‌اند. براي همين قرآن مي‌گويد كه اين شعر نيست. پيام خداست؛ حقيقت است. البته ابهامي كه در كتاب‌هاي مقدس است كه مشمول «تأويل‌گرايي» مي‌شود از نوع ديگري است؛ جدا از ابهام هنري است كه بحث تخصصي را طلب مي‌كند. شايد همين مرز «دانستگي» و «ندانستگي» است كه «حافظ» را وامي‌دارد تا براي تشريح «ندانسته»هاي خود از دانستگي موجود در فرهنگ، استفاده‌ي ابزاري كند و اين استفاده‌ي ابزاري نه به منظور سوء استفاده، بلكه به قصد رسيدن به چارچوبي است كه مرز ميان «ندانستگي شاعر» و «دانستگي جمعي و فرهنگي» چنان محو مي‌شود كه ناگهان در مي‌يابيم كه شاعر «لسان الغيب» است.
ضمنا بايد به ياد داشته باشيم، چند پاراگراف پيش‌تر، شمس لنگرودي گفته بود، «من اعتقاد دارم كه شعر ادامه‌ي پيام است: منتها زباني كه شاعر براي گزاردن اين پيام در اختيار دارد، ادبيات و هنر است و در واقع آن پيام در كل شعر حل شود؛ جز ذات شعر شود، مثل اين كه اصلاً خود شعر است.»
هسته و بن‌مايه‌اي از اين سخنان كه متن حاضر را برانگيخت، همان نگرش آن به دانستگي و ندانستگي و ربط و نسبت اين دو با تأويل و رابطه همه‌ي اين مفاهيم با كتاب آسماني و شعر است. البته در اطراف اين مركز انبوهي از گزاره‌ها، حكم‌ها و تلقي‌ها و تفسيرها در مصاحبه‌ي ياد شده آمده كه نگارنده ـ به طور بديهي ـ با آن‌ها توافقي ندارد، يا مي‌انديشد كه آن حرف‌ها ريشه در اطلاع عميق او از موضوع‌هايي كه دانسته‌هايش را در پيرامونش عرضه مي‌كند، ندارد و در مجموع، مايه‌ي اغتشاش مفاهيم و سطحي‌نگري است؛ از جمله اطلاعاتي كه از معناگريزي و تمايزش با موضوع گريزي معناي سخن نيچه درباره‌ي عدم تاب تحمل واقعيت به وسيله‌ي هنرمند، مسأله‌ي تأويل‌گرايي قديم و معناي لسان الغيبي و تفأل پذيري شعر «حافظ» است؛ به ويژه خطاي بزرگ گوينده در فهم ظاهري از آيه‌ي قرآن كه به شعرا مي‌پردازد و «شاعر»، حتي از معناي ظاهري آيه، واژگون فهميده مي‌شود و اين فهم نادرست از آيه و در ادراك نسبت شعر و وحي، كه اين فهم يكسره از بيخ و بن كج است.
بهتر است، پرسش‌هاي‌مان را از تصحيح يك اطلاع نادرست كه در آن مصاحبه آمده، آغاز كرده و سپس ببينيم ماجراي «پيروي شاعران از شيطان» چيست؟ و چرا شاعر ياد شده در فهم معناي ظاهري آيه، دچار خطا شده و اطلاعي كه درباره‌ي قرآن مي‌دهد واژگونه است و ربطي به خود آيه ندارد؟
گفته شده؛ «اساسا تأويل گرايي از كتاب مقدس (عهدهاي عتيق و جديد) آغاز شده»، اين سخن، سخني سراپا سطحي و مجعول و بيانگر بي‌اطلاعي از روند هرمنوتيك كهن است؛ اگر حتي بر مبناي انبوه اطلاعاتي كه در كتاب‌هاي نويسندگان غربي آمده از هرمنوتيك كهن اطلاعي در دست بود. نادرستي اين گزاره برگوينده آشكار مي‌شد كه بر اساس برداشتي سطحي و ژورناليستي و بر مبناي پيروي كه به دور از نگرش انتقادي و شيفتگي درباره‌ي توهم منشأ مسيحي ـ غربي تأويل شده و بر زبان آمده است. اين سخن از دو سو نادرست است؛
١. از منظر ضرورت تأويل در قلمرو وجودي و مواجهه‌ي انسان چه با اشيا و چه با زبان.
٢. از منظر ضرورت تأويل و پيدايش آن در عرصه‌ي ظهور كتابت، متون قدسي اوليه حتي مقدم بر تورات مزامير. و باز مقدم بر «گاثاها و يشت‌ها، و حتي مقدم بر اوپا نيشادها» و حتي «هرمس»، و در واقع، اتصال آن با اولين پيامبري كه بر زمين ظهور كرد، يعني ضرورت تأويل در نسبت «آدم» و كلام كه اولين كلام او، و مواجهه‌اش با اسماء و «تأويل» آن بود.
ببينيم اصلاً تأويل چيست؟ و چگونه تأويل‌گرايي كه سابقه‌اش نه به تورات و انجيل و كتاب مقدس امروز يهوديان و مسيحيان (عهد عتيق و عهد جديد) بر مي‌گردد و بلكه به زمان اولين ظهور آدم از خاك و به صدا در آمدن نطق «روح» و نفحه‌ي الهي و ظاهر شدن حقيقت اسماء و كلام در ساحت آفرينش و خلقت و رابطه‌اش با زبان الهي بستگي دارد. و به دنبال او در همه‌ي وجوه تجربه‌ي قدسي و باطني‌گراي ديني ـ الهي، و وحياني جاري است و حتي در اشكال شيطاني يا بدوي و قبيله‌اي و جادوگرانه‌نمايان است و همه‌ي انواع تجربه‌هاي محدود يا گسترده‌اي كه نسبت دادن آن به انسان و زبان او كه راه تجلّي جهان براي او بود كه در همه‌ي اشكال، ارتباط اسطوره‌اي و غيرتوحيدي وجود دارد و نيز همه‌ي اشكال ارتباط توحيدي انسان به جهان غيب، تأويل‌گري حاضر بوده است.
انسان زمان‌مند و اهل زبان، همپاي تجربه‌ي تاريخي هستي خود در زمان و بر متن زبان، همواره به اشكال گوناگون، ناگزير به تأويل‌گري شده است. در واقع، ريشه‌ي هرمنوتيك كهن به تجربه‌ي ما قبل يوناني كه فراتر از تجربه مصري، سومري، اكدي و بابلي مي‌باشد برمي‌گردد و به اولين تلاش‌هاي انسان از باطن يا در جست‌وجوي مرجع و باطن هر شي‌ء و كلمه و برگرداندن «هرچيز» به اصل خود مربوط است.
در معرفت‌شناسي، عالمان رباني و عارفان صمداني در ژرف‌نگري علت و ضرورت برتري تأويل را با هبوط آدم، پيش از آن با آموختن اسماء الهي ربط مي‌دهند. اين هستي‌شناسي مبتني بر يك الگوي زباني است. خداوند با زبان تجلّي مي‌كند (كن... فيكون) زيبايي با زبان ظاهر مي‌شود، انسان با زبان خلق مي‌شود و تجربه‌ي آدمي با زبان پيوند مي‌خورد. سلسله‌ي نظام هستي در ذات خود، زباني است و از همين رو ضرورت تأويل امري آفرينشي است.
بعدا به بحث تأويل و سويه‌هاي ژرف آن خواهيم پرداخت، و فعلاً به برخي از خطاهاي بنيادين آن گفت‌وگو درنگ مي‌كنيم. گفته شده؛ «وقتي شاعري مي‌گويد: «در اندرون منِ خسته‌دل ندانم كيست...» درست به اين معناست كه خود شاعر نمي‌داند چه كسي است و درباره‌ي چه چيزي صحبت مي‌كند».
اولاً: پرسش ما اين است كه، اين رأي جزمي و قطعي «درست به اين معناست كه...» از كجا آمده است و گوينده چگونه از اين بيت به اين معنا رسيده كه او يعني حافظ، نمي‌داند كيست و درباره‌ي چه صحبت مي‌كند؟!
ثانيا: گوينده چگونه اين معنا را بطور قطع همان نيّت شاعر اعلام مي‌كند؟
ظاهرا آن‌جا كه روشنفكر ما ـ به‌تبع تفكر غربي ـ از ندانستگي سخن مي‌گويد، مرتكب خطايي متضاد با اين داعيه مي‌شود و از ياد مي‌برد كه در فضاي اين گفتمان، ديگر نمي‌تواند از قول «شاعرِ» معناي شعري را اعلام كند، چه رسد به آن كه قطعا آن را معناي درست شعر بداند و درست بخواند. عدم دقت درباره‌ي زبان و تمايز بين آن كه «شاعر نمي‌داند كيست»؟ و يا «شاعر نمي‌داند در اندرون او كيست»؟، به يك سلسله خطاهاي معرفتي دچار گشته كه محصول بي‌دقّتي در منابع فكري حافظ و عدم لحاظ افق‌هاي معناييِ مفاهيم عارفان و رندان و اهل تأويل مي‌باشد و به‌ويژه، بي‌دقّتي بر آفاق معنوي همين غزل است.
احضار غزل حافظ به اكنون و زمان حال، نه بر اكنون فرهنگي بلكه معنوي ما و نه با گستره‌ي معنوي و تجربه‌ي ويژه‌ي فكري، بلكه بر ساحت كنوني انديشه‌ي كليشه‌اي ديگران صورت پذيرفته است. براي همين الگوي فكري و بر اساس پيكره‌ي فكري بيگانه با انديشه‌ي متن و همان غزلِ بريده‌شده، و تأويل بدون وقوف بر افق ديدگاه متن و در نتيجه، نابينا و ناتوان تحقق يافته است.
لااقل مي‌شد به خود غزل رجوع كرد:
اولين بيت غزل با فرمِ گسسته ـ پيوسته‌ي حافظ‌وار و قرآن‌گونه اين است:
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن‌شناس نِه‌اي جان من خطا اينجاست
تو گويي حافظ، حافظ‌گونه و لسان‌الغيب‌گونگي كرده است و از پيش متوجه چالش آينده در حول اين غزل بوده و پيشاپيش به امثال اين شاعر پاسخ مي‌دهد.
بي‌توجهي به سخن حافظ و گسستن از آن، و قرباني كردنش در پيشگاه انديشه، و تكه‌پاره‌هاي فرمول هرمنوتيك نو، سبب اشتباه اصلي گوينده‌ي سخنِ سابق‌الذكر است.
گويي حافظ، جلوي خطاي در فهم سخن اهل دل را با همين بيت نخست گرفته و آنان را از سخن‌نشناسي بازمي‌دارد كه، خطاي اصلي همين‌جاست؛ عدم غوّاصي در سخن و معرفت خودي، و ارتكاب خطاي فهم بر اساس تقليد، از مدل‌هاي حدسي و گمانه‌زني‌هاي ديگران مي‌باشد كه به هيأت انديشه‌ي مدرن عليه حكمت و سنّت معرفت وحيانيِ حافظ برمي‌گردد و در برابر تأويل‌گرانِ گسسته از سنّت حاضر مي‌شود و خود را زينت مي‌دهد.
تفسير عناصر غزل حافظ، مكاشفه‌ي فرم و معناي غزل، كشف زبان چندوجهي، كشف گسسته ـ پيوستگي و گستره‌ي بازِ آن و امكانات و حدود تأويلي آن، به حافظ اجازه داده تا با اتكاء به معرفت محمدي(ص)، و هم‌چنين فرم قرآني و پرسشگري وسيع، حذف يا اضافات، زبان اشارت و صناعات رايج شعري، ما را با افق‌هاي بسيار باز معنايي روبه‌رو مي‌سازد، همه و همه نيازمند بحثي مبسوط و سخني مستوفاست. در اين‌جا تنها به نكته‌اي اشاره مي‌كنم كه بازگوكننده‌ي خطاي شاعر معاصر در فهم سخن حافظ است؛ آن‌هم در مسير وضوح بخشيدن به خطا و نحوه‌ي ارتباط ما با مباحث هرمنوتيك.
برخلاف گفته‌ي ايشان ـ كه به تأكيد اظهار مي‌كند كه، وقتي شاعر گفته «در اندرون منِ خسته‌دل ندانم كيست، اين مصرع به معناي آن است كه خود او نمي‌داند درباره‌ي چه چيز صحبت مي‌كند؟» اتفاقا در اين غزل شاعر دقيقا مي‌داند كه درباره‌ي چه دارد صحبت مي‌كند و از همان آغاز هم تأكيد مي‌كند كه «چو بشنوي سخن اهل دل، از آن‌جا كه سخن‌شناس نيستي، مگو كه خطاست» كه خطاي اصلي تو، نشناختن سخن حافظ است و نه مبتني بر معرفت حافظ، بلكه گسست و ناآگاهيِ تو از آن است. امّا آنچه را كه حافظ مي‌داند و درباره‌اش سخن مي‌گويد و چيزي است كه در سر حافظ نهان است كه باعث سرفرازي او شده تا سرش را به دنيا و عقبا فرود نياورد، آن حقيقت در پرده‌اي كه سبب بي‌التفاتي حافظ به كار جهان شده و عليرغم خموشيِ صوري او، در درونش فغان و غوغا راه انداخته چيست؟ حافظ از آنچه در اندرون «او»ي خسته‌دل نهفته به نام «رخ تو»، «آتشي كه نميرد» و بالأخره در آخرين بيت، به‌وضوح از آن نام مي‌برد:
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاي سينه‌ي حافظ هنوز پر ز صداست
آن ندا كه اين صدا را در فضاي سينه‌ي حافظ پرغوغا كرده، چيزي جز عشق «او» نيست كه رُخش، هستي و جهان را در نظر حافظ زيبا و خوش كرده كه سرمنشأ زيبايي‌ها و والايي‌هاست. پس مصرع «در اندرون منِ خسته‌دل ندانم كيست؟» بر ندانستگي شاعر از خود، و ندانستگي او از اين‌كه درباره‌ي چه صحبت مي‌كند، دلالت ندارد. چنين خطايي از آن‌جا پديدار شده كه گوينده‌ي آن سخن، حافظ و جهان حافظ را نمي‌شناسد و از مرجع و تأويل آن بيگانه است و از معرفتي كه شالوده‌ي آن است، گسسته و آن جهان را بي‌باورانه ترك كرده است. رجوع به آن جهان، تنها راه شناخت اين سخن است. برخلاف هرمنوتيك مدرن، نه‌تنها بايد متن ديروز را، امروزي كنيم، بلكه بايد خود را در برابر متن اصيل و زمان‌مند سنّتي، به صورت اول برگردانده و بازگشت كنيم. و درواقع بايد بكوشيم متني را كه برابرمان هست «ديروزي» كنيم و در فضاي خود قرار دهيم. اين كار به‌مراتب معرفت‌آموزانه‌تر و به همان نسبت مشقّت‌بارتر است كه تنها با اراده و دانش ساخته نيست، برخلاف فضاي مدرن، از هم نگسسته باشد. در آن صورت است كه ما ضمن اطلاع از شهادت و معناپذيري مصرع، به نحو پارادوكسي به سرشت غياب معنا و نهان‌شدگيِ مدلول يا چندسويگيِ آن پي مي‌بريم.
١. اولين خطا، خطاي كوچكِ معاصران ما در تأويل مصرع حافظ، به دنبال خود خطاي بزرگتر، معرفتي را پنهان دارد كه به آن خواهيم پرداخت و در رأس آن، عدم شناخت ژرفناي معرفت سنّتي است كه رابطه‌ي دانستگي و نادانستگي، معناپذيري و معناناپذيري وجه‌ي پيدا و پنهان سخن، زبان و هستي را برخلاف متافيزيكيِ دوگانه‌انديش غربي مي‌سازد. غيب را در متن شهادت، معنا را در متن معناناپذيري، و خدا را در دل انسان بازمي‌يابد و اساسا مي‌تواند موجد يك نظام جديد تأويل‌گري، يك منظر زيباشناختي كاملاً جديد و يك حوزه‌ي نشانه‌شناسي نو براي ما باشد. متأسفانه عدم انديشه‌گري سبب شده تا از اين ذخاير بزرگ توليد مفاهيم نو، بازبمانيم.
ما در پايان به اين بحث بازمي‌گرديم.
٢. دومين خطا، آن‌جا نمايان مي‌شود كه گوينده از ابهام سخن مي‌گويد و منشأ ابهام را در هستي، زبان و شعر، به نادرستي تعريف مي‌كند.
درباره‌ي اين خطا هم قدري مفصّل‌تر سخن خواهيم گفت.
٣. درك گوينده از تأويل‌گرايي و نسبت تأويل‌گرايي كهن و نو گرچه از ادراك به غايت سطحي ژورناليستي ژرف‌تر است، امّا در همين‌جا هم حاوي يك نوع خطاست كه از اساس معروفت و نگاه و گسست او از ريشه‌ي آفرينشي و سلسله‌مراتب وجود و زبان وجودِ موجود و نظام نشانه‌شناسي الهي برمي‌خيزد.
٤. خطاي ديگري كه به‌ظاهر جزئي است اما با فهم كلي، به نادانستگي او ربط دارد، اشتباه گوينده در ترجمه‌ي آيه‌اي از قرآن مجيد است كه تصور كرده، آيه مي‌فرمايد: «شاعران از شيطان پيروي مي‌كنند»! آيه‌ي مورد اشاره، سوره‌ي شعرا آيه‌ي ٢٢٤ است كه مي‌گويد: «غاوون از شعرا پيروي مي‌كنند». درباره‌ي اين آيه بايد به تفصيل سخن گفت و ربط «غوايه» و «شعر» را سنجيد؛ زيرا تأثيري مهم در ادراك تمايزات هرمنوتيك كهن و هرمنوتيك جديد دارد.
٥. و بالاخره، واپسين خطاي گوينده درباره‌ي لسان‌الغيبيِ حافظ و اشتباه درباره‌ي ندانستگي شاعر و دانستگي وحي و متن قرآن كريم مي‌باشد، كه اين خطا نشان‌دهنده‌ي آن است كه جدا شدن از حكمت معنوي و معرفت، مبتني بر امر قدسي و وحي، و بيگانگي با دانشِ اصيل و عدم تفكر و انديشه در ريشه‌هاي سخن و زبان، و رواج سطحي‌نگري و چگونگي «امر انديشيدن» در توليد فكر، و نوآوري و نيرومند را در ميان ما با ضعف و تشتّت و اغتشاش روبه‌رو ساخته است و دانسته‌هاي ما را به دنباله‌روي‌هاي بي‌مقدار دانسته‌هاي غربيان، مبدل كرده كه از بُنيه و طراوت بي‌بهره است كه در سرگشتگي و سرگرداني و افول به پيش تاخته است. اشاره به اشتباه در فهمِ سخن نيچه كه «هيچ هنرمندي تاب تحمل واقعيت را ندارد» برابر با هنرمند «نمي‌داند»، گرفته بر گردنِ همين وضع و حال است.